دريچه - نور
۱
دريچه را گشودم
طنابي از نور بر اين شعر افتاد
بر نام مردي
كه بر تلماسه اي
كنار خياباني آشنا شكنجه شد
به آفتاب قسم
انتقام پاي شكسته اش را مي گيرم

۲
دريچه را گشودم
طنابي از نور بر سطورناتمام شعري افتاد
بر واژگاني كه بايد مي زدودم
-نام مردي كه بر تلماسه اي كنارخياباني آشنا شكنجه شد-
به آفتاب قسم
اندرزش را به جان مي پذيرم
كه گفت
"از شعرهايت هر چه صراحت را بزداي و پاهاي خسته و شكسته ام را فراموش كن"
تا بعد.
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آينه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آيين سروری داند
تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
که در گداصفتی کيمياگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزی
وگرنه هر که تو بينی ستمگری داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شيوه پری داند
هزار نکته باريکتر ز مو اين جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا
که قدر گوهر يک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
تا بعد