تبليغاتX
دو شکل
از همه چیز,فقط دو شکل(یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و keyboard را دوست بدارم)
 

               Fear and Trembling

 

                                                     III

 

      بامدادان بود، ابراهیم پگاه برخاست، سارا، مادر جوان را بوسید و سارا اسحاق را که لذت و شادی همۀ ایام او بود بوسید، وابراهیم سه روز اندیشناک بر استر می رفت و به هاجر و به کودکی که به بیابان کشیده شده بود می اندیشید. او از کوه موریه بالا رفت و کارد را کشید.

      شامگاهی آرام بود آن گاه که ابراهیم تنها می راند و به کوه موریه رسید؛ چهره بر زمین سایید و از خدا طلب کرد گناه او را که می خواست اسحاق را قربانی کند و در مقام پدر وظیفه خویش نسبت به فرزند را فراموش کرده است ببخشاید. بارها در تنهایی آن مسیر را پیمود اما هیچ آرامش نمی یافت. نمی توانست بفهمد که آیا خواست قربانی کردن عزیزترین داراییش برای خدا، فرزندی که حاضر بود بارها جان خود را برایش فدا کند، گناه است؛ و اگر این گناه بود، و اگر اسحاق را آن گونه که باید دوست نمی داشت، نمی توانست بفهمد که این گناه می تواند بخشوده شود، زیرا چه گناهی از این وحشتناک تر است؟

 

      وقتی کودکی باید از شیر گرفته شود مادر نیز از اندیشۀ آنکه او و کودک بیش از پیش از یکدیگر جدا می شوند، و کودک که نخست زیر قلب او آرمیده بود و سپس بر سینه اش آرام می گرفت دیگر هرگز این گونه به او نزدیک نخواهد بود، اندوهناک می شود. پس هر دو با هم چند صباحی از این غصه کوتاه رنج می کشند. خوشا به حال کسی که کودک را چنان نزدیک خویش نگاه داشت که دیگر نیازی به اندوه نداشت!

 

 

                                                      IV 

  

      بامدادان بود، همه چیز در خانۀ ابراهیم برای سفر آماده بود. ابراهیم با سارا وداع کرد و العارز، خدمتکار وفادارش او را در راه بدرقه کرد و سپس به خانه بازگشت. آنان، ابراهیم و اسحاق، همپای یکدیگر راندند تا به کوه موریه رسیدند. ابراهیم آرام و در سکوت همه چیز را برای قربانی مهیا کرد؛ اما آنگاه که برگشت تا کارد را بکشد اسحاق دید که دست چپ او از نومیدی گره شد و لرزشی سرتا پای وجودش را فرا گرفت – اما ابراهیم کارد کشید.

      آن گاه دوباره به خانه بازگشتند و سارا به پیشواز آنان شتافت، اما اسحاق ایمانش را از دست داده بود. هیچ کلامی از این رویداد هرگز در تمام جهان گفته نشد و اسحاق با هیچ کس سخنی از آنچه دیده بود بر زبان نیاورد و ابراهیم هرگز گمان نبرد که هیچ کس این رویداد را دیده باشد.

 

      وقتی کودک باید از شیر گرفته شود مادر خوراکی مغذی تر آماده می کند تا کودک نمیرد. خوشا به حال کسی که خوراکی مغذی تر آماده داشته باشد!

 

تا بعد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:20  توسط بی شکل  | 

 

     Kierkegaard-Nietzsche

 

    "سورن کیرکگور"(کیرکگارد) را به عنوان پایه گذار اگزیستانسیالیسم مذهبی می شناسند. از آن سو که به ژرف ترین لایه های روان انسان سفر می کند، می شود او را در کنار نیچه نشاند. هر دو آنها به پارادوکسی عظیم در وجود آدمی پی برده بودند. مسئله ای که با عقل جور در نمی آید و بشر را دچار سرگیجه می کند. هر کدام در پی نابود کردن و حفظ انسان در یک لحظه بودند. در پی یک جهش؛ در جستجوی راهی به دیگر سو، راهی به ابدیت. آن دو سرنوشتی شبیه هم داشتند. هر دو دچار فوران مغزی شدند، به اغما رفتند و مردند. کیرکگور در کتاب "ترس و لرز" به مسئلۀ ایمان از طریق بازخوانی داستان ابراهیم نبی(پدر ایمان) می پردازد. در این کتاب او چهار روایت از قربانی کردن اسحاق بالای کوه موریه بیان می کند. بهتر است بگویم که چهار تابلو از آن واقعه رسم می کند. هر کدام از این چهار تصویر، حاوی نکات روانشناسی ظریفی است. در این پست به دو تا از آنها می پردازم. دو شکل دیگر را در پست بعدی بخوانید.

 

                                                      I

 

     بامدادان بود، ابراهیم پگاه برخاست، چارپایان را زین کرد، خیمۀ خود را ترک کرد واسحاق را با خود برد؛ سارا از روزن به آنان می نگریست تا آن گاه که آنان به دره فرو شدند و او دیگر نمی توانست آنها را ببیند. آنان سه روز در سکوت راه پیمودند. در بامداد روز چهارم ابراهیم حتی کلمه ای نگفته بود، اما چشم برداشت و کوه موریه را در دوردست دید. او جوانان را باقی گذاشت و تنها با اسحاق در کنارش از کوه بالا رفت. اما ابراهیم با خویشتن گفت: "من از اسحاق پنهان نخواهم کرد که این راه او را به کجا می برد". او خاموش ایستاد، دستش را به نشانۀ رحمت بر سر اسحاق کشید و اسحاق خم شد تا پذیرای آمرزش باشد و چهرۀ ابراهیم پدرانه بود، نگاهش مشفقانه، وسخنش امید بخش. اما اسحاق نمی توانست او را درک کند، روحش قادر به اعتلا نبود؛ او زانوان ابراهیم را در آغوش گرفت و لابه کنان به پایش افتاد و از او خواست به جوانی او، به آیندۀ امیدبخش او رحم کند، شادی خانۀ ابراهیم و اندوه و تنهایی را به یاد آورد. آن گاه ابراهیم پسر را بلند کرد، در کنار او به راه افتاد و سخنش سرشار از ترغیب و تسلا بود. اما اسحاق نمی توانست او را درک کند. آن گاه برای لحظه ای از او روی برگرداند و هنگامی که اسحاق دوباره چهرۀ ابراهیم را دید دگرگون شده بود، نگاهش بی رحم و چهره اش خوفناک بود. او گلوی اسحاق را گرفت، او را بر زمین افکند و گفت: "ای پسر نادان، پنداشته ای که من پدر تو ام؟ من یک بت پرستم. پنداشته ای که این عمل خواست خداست؟ نه، میل من است". آن گاه اسحاق لرزید و در اضطراب خویش بانگ بر آورد: "ای خدایی که در آسمانی، بر من رحم کن. خدای ابراهیم بر من رحم کن. اگر پدری در زمین ندارم تو پدر من باش!" اما ابراهیم زیر لب با خود زمزمه کرد: "ای خدایی که در آسمانی، از تو سپاسگزارم. برای آن که مرا یک هیولا بداند تا که ایمان به تو را از دست بدهد."

   

     وقتی کودک باید از شیر گرفته شود، مادر پستان خویش سیاه می کند، زیرا شرم آور است که وقتی پستان بر کودک ممنوع است، پستان لذیذ باشد. بدین گونه کودک گمان می کند که پستان دیگرگونه شده اما مادر همان است، و نگاهش همچون همیشه عاشقانه و مهربان. خوشا به حال کسی که به وسیله ای وحشتناکتر برای از شیر گرفتن کودک نیاز نداشته باشد.

 

 

                                                     II

 

     بامدادان بود،ابراهیم پگاه برخاست، سارا، عروس کهنسالیش را در آغوش گرفت و سارا اسحاق را که خفّت از او برداشته بود، که فخر او و امید او برای همۀ نسلها بود، بوسید. آن گاه سه روز در سکوت راه پیمودند و نگاه ابراهیم بر زمین دوخته بود تا روز چهارم که چشم برداشت و کوه موریه را دردور دست دید، اما نگاهش دوباره به زمین باز گشت. در سکوت هیزمها را چید، اسحاق را بست و در سکوت کارد را کشید. در این هنگام گوسفندی را که خداوند معین کرده بود، دید.آن گاه گوسفند را قربانی کرد و به خانه بازگشت... از آن هنگام به بعد ابراهیم پیر شد، او نمی توانست فراموش کند که خداوند چنین چیزی از او خواسته است. اسحاق همچون گذشته کامیاب می شد اما چشمان ابراهیم تیره شد و دیگر روی شادمانی ندید.

 

     وقتی کودک بزرگ شود و باید از شیر گرفته شود، مادر دوشیزه وار پستان می پوشاند تا کودک دیگر مادر نداشته باشد. خوشا به حال کودکی که جز بدین گونه مادر از کف ندهد.

 

 

 

تا بعد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:31  توسط بی شکل  |