داخل حمام شدم. لباسهام رو در اوردم. حرکت حرارت و گرما رو روی پوستم حس می کردم. پرده رو کنار زدم و زیر دوش ایستادم. شیر رو باز کردم. حس می کردم مقدار زیادی از آبی که روی بدنم می ریخت، بخار می شد و در هوای حمام می پیچید. بعد از دوش، در اون مه غلیظ توی حموم، به سختی کلید فن تهویه رو پیدا کردم و روشنش کردم تا بخار بیرون بره. جلوی آینه رفتم. بخار آب به صورت قطره های ریز آب در اومده بود. با دست آینه رو پاک کردم. نگاهم به تودۀ نوری که در آینه می دیدم، خیره موند. انگار که زیر پوست صورتم مهتابی روشن کرده بودن. چشمامو مالیدم. ولی تصویری که می دیدم، هنوز همون بود. شاید این هم ادامۀ خواب دیشب بود. شاید هم به خاطر مصرف قرصهای ضد افسردگی که تازه شروع به مصرفشون کرده بودم، بود. تیغ صورت تراشی رو برداشتم و شیر دستشویی رو باز کردم. صدای شرشر آب در گوشم منعکس می شد و هر لحظه صداش بیشتر و بیشتر می شد و منو فرا می گرفت. اونقدر که فکر کردم زیریه آبشار بلند ایستادم و آب با چنان سرعت و شتابی به سر و گردنم می خوره که من حتی نمی تونم سرمو تکون بدم. شیر رو به سرعت بستم. عرق سرد ترس روی پیشونیم نشسته بود. به صورتم کف زدم و با تیغ مشغول تراشیدن صورتم شدم. در وسطای کار احساس سوزشی در صورتم کردم. بعد از تراشیدن، صورتم رو زیر شیر آب گرفتم و دستم رو روی محل سوزش کشیدم. مایع لزج قرمزی با لکه های زرد رو روی انگشتهام دیدم.
یک لحظه قلبم ایستاد. احساس ضعف تو پاهام کردم و زانوهام شروع به لرزیدن کرد. نزدیک بود زمین بخورم. آروم برگشتم. همون پیرزن رو دیدم که با یه دست دستم رو گرفته بود و با دست دیگه یه نخ و سوزن به من داد و چیزی گفت. به خاطر شدت تصادف و خونی که تو گلوش بود و خرت خرتی که تو صداش انداخته بود، خوب نمی تونست حرف بزنه. حدس زدم که از من می خواد که سوزن رو براش نخ کنم. هر طوری که بود با دستپاچگی سوزن رو براش نخ کردم و بهش دادم. اون هم با اشاره تشکر کرد. سوار ماشین شدم. وقتی راه افتادم، توی آینه دیدمش که مشغول دوختن کاسۀ سرش بود.
ناگهان همۀ ماجراها تو یه لحظه از سرم گذشت و بیدار شدم. از اینکه همۀ ماجراها رو در خواب دیده بودم، خیالم راحت شد. احساس تشنگی زیادی می کردم. می خواستم بلند شم و برم آب بخورم، ولی سرم رو نمی تونستم از رو بالش بردارم. یه کم زور زدم و بالاخره تونستم با صدای قرچ و قروچ، سرم رو از رو بالش بردارم و بلند شم. وقتی ایستادم، تو سرم احساس سبکی خاصی می کردم. توی تاریکی کورکورانه به آشپزخانه رفتم. یه لیوان از آب توی یخچال خوردم. موقع برگشتن حس کردم صدای ساعت دیواری بلندتر از بقیه وقتهاست. نگاهی به ساعت انداختم. در تاریکی چیزی معلوم نبود. فقط به سختی تونستم عقربۀ قرمز ثانیه شمار رو ببینم. عقربه تکان نمی خورد و فقط سر جاش در جا می زد. به اتاق رفتم. روی تخت نشستم. همینکه خواستم رو تخت دراز بکشم، دستم توی مادۀ گرم و لزجی که روی بالش ریخته شده بود، فرو رفت. چراغ خواب رو روشن کردم. باورم نمی شد. قسمتی از کاسۀ سرم روی بالش دوخته شده و مادۀ قرمز رنگ با لکه های زرد روی اون ریخته بود.
- جنبۀ اقتصادی: برای داوری دربارۀ نقش فرد در هر جامعۀ معین دانستن این نکته ضروری است که چرخ نظام اقتصادی به سود چه کسی می گردد. اگر نظام عمدتا ً به سود عده ای قلیل از اعضای طبقۀ بالا کار می کند، انتخابات آزاد به چه درد اکثریت می خورد؟ یا ، به سخن دیگر، چگونه امکان دارد در مملکتی که دارای چنین نظام اقتصادی است، به راستی انتخابات آزاد وجود داشته باشد؟
- معیار اجتماعی: یعنی نقش فرد در کاری که می کند و در تصمیمات ملموس زندگی روزانه. باید دید نظام مملکت گرایش به این دارد که اشخاص را به ماشین مبدل کند و به همرنگی با جماعت وادارد یا بالعکس متمایل به این است که فعالیت و مسئولیت فردی را در آنان افزایش دهد؛ به عبارت دیگر، در جهت متمرکز ساختن قدرت سیر می کند یا به سوی پراکندن قدرت و عدم تمرکز در تصمیم گیری تا بدین راه دموکراسی از خطر دیکتاتوریهایی که با غلبه بر مخالفان، بر حسب ماهیت این عمل، بر همه سیطره می یابند ایمن بماند.
آیا انسان پیروز خواهد شد؟
تا بعد
- دموکراسی سیاسی به مفهوم غربی: یعنی نظام چند حزبی و انتخابات آزاد(البته مشروط به اینکه انتخابات حقیقی باشد، نه فریبکارانه و ساختگی).
- جو آزادی فردی: یعنی وضعی که در آن فرد خویشتن را برای ابراز هر گونه عقیده(از جمله عقاید مبنی بر انتقاد از حکومت) بدون ترس از هیچ نوع انتقام، آزاد حس کند.