تبليغاتX
دو شکل
از همه چیز,فقط دو شکل(یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و keyboard را دوست بدارم)

 

 

     مثل اینکه صبح شده بود. همیشه اومدن صبح رو با صدای زنم متوجه می شدم. "بلند شو مرد! مگه نمی خوای بری سر کار و زندگیت؟" صداش مثل پتک بر سرم کوبیده می شد. مثل یه ساعت زنگدار و یا گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشه، توی کاسۀ سرم تکرار می شد. با تلاش و زور زدن بسیار تونستم به بدنم حرکتی بدم و سر جام چند تا غلت زدم. چشمهام باز نمی شدن. مثل این بود که دو تا وزنۀ سنگین به پلکهام آویزون کرده بودن. با تلاش زیاد تونستم وزنه ها رو از رو پلکهام بردارم و چشمهام رو باز کنم. اتاق تاریک بود. فقط چند شعاع نور باریک از لای کرکره ها به روی تخت می ریخت. گرمای شدیدی تو بدنم حس می کردم. پتو رو کنار زدم که شاید وضع بهتر شه؛ که نشد. فکر می کردم تب دارم ولی اینطور نبود. بدنم عرق کرده بود و بوی تیز بخارعرق دور و برم رو اشباع کرده بود. پشت سرم از قسمت مخچه تا پایین و مهره های گردن احساس درد می کردم. ولی این چیزها در مقابل چیزی که فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و به نظر می رسید که از خواب دیشب باشه، به حساب نمی اومد. هر چی فکر می کردم در خواب چه دیده بودم، به خاطرم نمی اومد. به نظر می رسید این خواب از جنس اون خوابهایی که یک روز یا بیشتر فکر و ذهن آدم رو مشغول می کنه و آخرش هم چیزی عاید آدم نمی کنه، باشه. دوباره صدا اومد که: "بلند شو دیگه، از صبح تا حالا سه چار بار بیدات کردم، ولی بلند نشدی." این دیگه در نوع خودش جالب بود. چون امکان نداشت زنم با بیش از یه بار صدا زدن من رو بیدار کرده باشه. هر چقدر هم خوابم سنگین باشه، حسگرهای مغزم نسبت به صدای تیزش، چه بلند و چه آروم، که مثل مته تا ته مغزم می ره، حساسیت عجیبی داشتن.

     با هر تلاشی بود تونستم سرم رو از رو بالش بلند کنم و روی تخت بشینم. با چند حرکت جلو و عقب بردن سر و چند حرکت چرخشی دیگه، صدای قرچ و قروچی از مهره های گردنم در اومد که باعث شد درد پشت سرم آروم شه. فقط نوار باریکی شاید به اندازه قطر یه نخ از پشت سرم کمی احساس درد و یا شاید خارش می کردم. هنوز احساس تب و گرمای شدید داشتم. قطره های عرق رو که از زیر بغلم ترشح می شدن و روی بدنم می دویدن رو حس می کردم. همینکه پام رو روی زمین گذاشتم، سوختن و بخار شدن چیزی رو در کف پام حس کردم. وقتی روی دو پا وسط اتاق ایستادم، دنیا دور سرم می چرخید. تلو تلو خوران به سمت حمام رفتم. در راه حمام چند بار به در و دیوار خوردم تا خودمو به حمام رسوندم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:19  توسط بی شکل  | 

 

 

     از حمام اومدم بیرون و بعد از پوشیدن لباسهام به آشپزخانه رفتم. فنجان رو پر از قهوه کردم و بعد از ریحتن شکر تو فنجان، مشغول هم زدن شدم. این بار صدای برخورد قاشق به دیوارۀ فنجان هر لحظه بلندتر می شد و طنین می انداخت. صداش مثل تیک تاک ساعتی قدیمی که هر لحظه طنینش بیشتر می شد، بود. انگار که تو اتاقی نشسته بودم که هزارها ساعت قدیمی به دیوارهاش آویزون بودن و همگی با هم یه طنین رو فریاد می کردن. نگاهم خیره به فنجان خالی قهوه بود. به سمت در خانه رفتم. فکرم کاملا ً مشغول اون خواب لعنتی بود. مشغولیتی که ناخواسته گریبانگیرم شده بود. اونقدر مشغول که نفهمیدم کی سوار ماشین شدم و کی اون رو روشن کردم و کی به راه افتادم. خیابان خلوت بود. نور خورشید که به سطح خیابان می تابید، به صورتم منعکس می شد. مثل این بود که دارن صورتم رو برشته می کنن. حس می کردم که پوست صورتم ور اومده. تو آینه نگاه کردم. خورشید توی آینه داشت بالا می اومد و نورش از توی آینه هم به صورتم می خورد. به جلو نگاه کردم. متوجه چیزی غیر طبیعی شدم. دوباره به آینه و بعدش به پشت سرم نگاه کردم. اثری از خورشیدی که دو بار تو آینه دیده بودمش، نبود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط بی شکل  | 

 

 

     چون خیابان خلوت بود، سرعتم رو زیاد کردم. به موتوسیکلتی که جلوم حرکت می کرد، نزدیک و نزدیکتر می شدم. صدای موتوسیکلت هر لحظه بلند وبلندتر می شد تا اونجا که دیگه صدایی نمی شنیدم. حتی صدای موزیک راک پر سر و صدایی که اول صبحها عادت داشتم توی پخش ماشین بذارم. انعکاس صدای موتور در گوشم به انعکاس صدای یک چرخ خیاطی بزرگ که هر لحظه بزرگتر می شد و صداش هم بیشتر می شد، می موند. چرخ خیاطی غول پیکری که امکان داشت من رو زیر بگیره و سر وکله ام رو به زمین بدوزه. به جلو نگاه کردم. پیرزنی در ده قدمی ماشین آروم آروم از خیابان رد می شد. پام رو رو ترمز گذاشتم و چشمهام رو بستم. اول صدای ترمز و بعدش صدای یه برخورد بلند شد. چند لحظه سرم رو روی فرمان گذاشتم. سرم رو بلند کردم و چشمهام رو باز کردم. شیشۀ جلو کاملا ً قرمز شده بود. به سرعت از ماشین اومدم بیرون. هیچکی تو خیابون نبود. قبلا ً دیده بودم که موقع تصادف خیابون شلوغ می شد. ولی مثل اینکه  کسی متوجه نشده بود. پیرزن بیچاره رو دیدم که جلوی ماشین افتاده و کاسۀ سرش دو نیم شده بود. یه نیمش کنار جدول و نیم دیگرش به صورتش آویزون بود. دست و پایش یه لحظه جهشی می کردن و لحظۀ بعد از جهش می افتادن. اون رو کشون کشون به کنار جدول، کنار نیمۀ دیگر کاسۀ سرش بردم. یه دستمال از تو ماشین در اوردم و شروع به پاک کردن اون مادۀ لزج قرمز با لکه های زرد از روی شیشۀ ماشین کردم. وقتی دستمال روی مادۀ لزج کشیده می شد، حس بدی به من دست می داد که با صدای جیر جیر کشیده شدن دستمال روی شیشه، دوبرابر می شد. بعد از تمیز کردن شیشه، دستمال رو به گوشه ای انداختم و دور و برم رو نگاه کردم تا مطمئن شم که کسی من رو ندیده. در ماشین رو باز کردم و می خواستم سوار شم که انگشتهای سرد و استخونی یه دست، دستم رو از پشت گرفت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:11  توسط بی شکل  |