یک لحظه قلبم ایستاد. احساس ضعف تو پاهام کردم و زانوهام شروع به لرزیدن کرد. نزدیک بود زمین بخورم. آروم برگشتم. همون پیرزن رو دیدم که با یه دست دستم رو گرفته بود و با دست دیگه یه نخ و سوزن به من داد و چیزی گفت. به خاطر شدت تصادف و خونی که تو گلوش بود و خرت خرتی که تو صداش انداخته بود، خوب نمی تونست حرف بزنه. حدس زدم که از من می خواد که سوزن رو براش نخ کنم. هر طوری که بود با دستپاچگی سوزن رو براش نخ کردم و بهش دادم. اون هم با اشاره تشکر کرد. سوار ماشین شدم. وقتی راه افتادم، توی آینه دیدمش که مشغول دوختن کاسۀ سرش بود.
ناگهان همۀ ماجراها تو یه لحظه از سرم گذشت و بیدار شدم. از اینکه همۀ ماجراها رو در خواب دیده بودم، خیالم راحت شد. احساس تشنگی زیادی می کردم. می خواستم بلند شم و برم آب بخورم، ولی سرم رو نمی تونستم از رو بالش بردارم. یه کم زور زدم و بالاخره تونستم با صدای قرچ و قروچ، سرم رو از رو بالش بردارم و بلند شم. وقتی ایستادم، تو سرم احساس سبکی خاصی می کردم. توی تاریکی کورکورانه به آشپزخانه رفتم. یه لیوان از آب توی یخچال خوردم. موقع برگشتن حس کردم صدای ساعت دیواری بلندتر از بقیه وقتهاست. نگاهی به ساعت انداختم. در تاریکی چیزی معلوم نبود. فقط به سختی تونستم عقربۀ قرمز ثانیه شمار رو ببینم. عقربه تکان نمی خورد و فقط سر جاش در جا می زد. به اتاق رفتم. روی تخت نشستم. همینکه خواستم رو تخت دراز بکشم، دستم توی مادۀ گرم و لزجی که روی بالش ریخته شده بود، فرو رفت. چراغ خواب رو روشن کردم. باورم نمی شد. قسمتی از کاسۀ سرم روی بالش دوخته شده و مادۀ قرمز رنگ با لکه های زرد روی اون ریخته بود.