تبليغاتX
دو شکل - شکل دوم "دو شکل" (3)
از همه چیز,فقط دو شکل(یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و keyboard را دوست بدارم)

 

 

     چون خیابان خلوت بود، سرعتم رو زیاد کردم. به موتوسیکلتی که جلوم حرکت می کرد، نزدیک و نزدیکتر می شدم. صدای موتوسیکلت هر لحظه بلند وبلندتر می شد تا اونجا که دیگه صدایی نمی شنیدم. حتی صدای موزیک راک پر سر و صدایی که اول صبحها عادت داشتم توی پخش ماشین بذارم. انعکاس صدای موتور در گوشم به انعکاس صدای یک چرخ خیاطی بزرگ که هر لحظه بزرگتر می شد و صداش هم بیشتر می شد، می موند. چرخ خیاطی غول پیکری که امکان داشت من رو زیر بگیره و سر وکله ام رو به زمین بدوزه. به جلو نگاه کردم. پیرزنی در ده قدمی ماشین آروم آروم از خیابان رد می شد. پام رو رو ترمز گذاشتم و چشمهام رو بستم. اول صدای ترمز و بعدش صدای یه برخورد بلند شد. چند لحظه سرم رو روی فرمان گذاشتم. سرم رو بلند کردم و چشمهام رو باز کردم. شیشۀ جلو کاملا ً قرمز شده بود. به سرعت از ماشین اومدم بیرون. هیچکی تو خیابون نبود. قبلا ً دیده بودم که موقع تصادف خیابون شلوغ می شد. ولی مثل اینکه  کسی متوجه نشده بود. پیرزن بیچاره رو دیدم که جلوی ماشین افتاده و کاسۀ سرش دو نیم شده بود. یه نیمش کنار جدول و نیم دیگرش به صورتش آویزون بود. دست و پایش یه لحظه جهشی می کردن و لحظۀ بعد از جهش می افتادن. اون رو کشون کشون به کنار جدول، کنار نیمۀ دیگر کاسۀ سرش بردم. یه دستمال از تو ماشین در اوردم و شروع به پاک کردن اون مادۀ لزج قرمز با لکه های زرد از روی شیشۀ ماشین کردم. وقتی دستمال روی مادۀ لزج کشیده می شد، حس بدی به من دست می داد که با صدای جیر جیر کشیده شدن دستمال روی شیشه، دوبرابر می شد. بعد از تمیز کردن شیشه، دستمال رو به گوشه ای انداختم و دور و برم رو نگاه کردم تا مطمئن شم که کسی من رو ندیده. در ماشین رو باز کردم و می خواستم سوار شم که انگشتهای سرد و استخونی یه دست، دستم رو از پشت گرفت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:11  توسط بی شکل  |