تبليغاتX
دو شکل - شکل دوم "دو شکل" (4)
از همه چیز,فقط دو شکل(یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و keyboard را دوست بدارم)

 

 

     از حمام اومدم بیرون و بعد از پوشیدن لباسهام به آشپزخانه رفتم. فنجان رو پر از قهوه کردم و بعد از ریحتن شکر تو فنجان، مشغول هم زدن شدم. این بار صدای برخورد قاشق به دیوارۀ فنجان هر لحظه بلندتر می شد و طنین می انداخت. صداش مثل تیک تاک ساعتی قدیمی که هر لحظه طنینش بیشتر می شد، بود. انگار که تو اتاقی نشسته بودم که هزارها ساعت قدیمی به دیوارهاش آویزون بودن و همگی با هم یه طنین رو فریاد می کردن. نگاهم خیره به فنجان خالی قهوه بود. به سمت در خانه رفتم. فکرم کاملا ً مشغول اون خواب لعنتی بود. مشغولیتی که ناخواسته گریبانگیرم شده بود. اونقدر مشغول که نفهمیدم کی سوار ماشین شدم و کی اون رو روشن کردم و کی به راه افتادم. خیابان خلوت بود. نور خورشید که به سطح خیابان می تابید، به صورتم منعکس می شد. مثل این بود که دارن صورتم رو برشته می کنن. حس می کردم که پوست صورتم ور اومده. تو آینه نگاه کردم. خورشید توی آینه داشت بالا می اومد و نورش از توی آینه هم به صورتم می خورد. به جلو نگاه کردم. متوجه چیزی غیر طبیعی شدم. دوباره به آینه و بعدش به پشت سرم نگاه کردم. اثری از خورشیدی که دو بار تو آینه دیده بودمش، نبود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط بی شکل  |