تبليغاتX
دو شکل - شکل دوم "دو شکل" (5)
از همه چیز,فقط دو شکل(یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و keyboard را دوست بدارم)

 

 

     مثل اینکه صبح شده بود. همیشه اومدن صبح رو با صدای زنم متوجه می شدم. "بلند شو مرد! مگه نمی خوای بری سر کار و زندگیت؟" صداش مثل پتک بر سرم کوبیده می شد. مثل یه ساعت زنگدار و یا گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشه، توی کاسۀ سرم تکرار می شد. با تلاش و زور زدن بسیار تونستم به بدنم حرکتی بدم و سر جام چند تا غلت زدم. چشمهام باز نمی شدن. مثل این بود که دو تا وزنۀ سنگین به پلکهام آویزون کرده بودن. با تلاش زیاد تونستم وزنه ها رو از رو پلکهام بردارم و چشمهام رو باز کنم. اتاق تاریک بود. فقط چند شعاع نور باریک از لای کرکره ها به روی تخت می ریخت. گرمای شدیدی تو بدنم حس می کردم. پتو رو کنار زدم که شاید وضع بهتر شه؛ که نشد. فکر می کردم تب دارم ولی اینطور نبود. بدنم عرق کرده بود و بوی تیز بخارعرق دور و برم رو اشباع کرده بود. پشت سرم از قسمت مخچه تا پایین و مهره های گردن احساس درد می کردم. ولی این چیزها در مقابل چیزی که فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و به نظر می رسید که از خواب دیشب باشه، به حساب نمی اومد. هر چی فکر می کردم در خواب چه دیده بودم، به خاطرم نمی اومد. به نظر می رسید این خواب از جنس اون خوابهایی که یک روز یا بیشتر فکر و ذهن آدم رو مشغول می کنه و آخرش هم چیزی عاید آدم نمی کنه، باشه. دوباره صدا اومد که: "بلند شو دیگه، از صبح تا حالا سه چار بار بیدات کردم، ولی بلند نشدی." این دیگه در نوع خودش جالب بود. چون امکان نداشت زنم با بیش از یه بار صدا زدن من رو بیدار کرده باشه. هر چقدر هم خوابم سنگین باشه، حسگرهای مغزم نسبت به صدای تیزش، چه بلند و چه آروم، که مثل مته تا ته مغزم می ره، حساسیت عجیبی داشتن.

     با هر تلاشی بود تونستم سرم رو از رو بالش بلند کنم و روی تخت بشینم. با چند حرکت جلو و عقب بردن سر و چند حرکت چرخشی دیگه، صدای قرچ و قروچی از مهره های گردنم در اومد که باعث شد درد پشت سرم آروم شه. فقط نوار باریکی شاید به اندازه قطر یه نخ از پشت سرم کمی احساس درد و یا شاید خارش می کردم. هنوز احساس تب و گرمای شدید داشتم. قطره های عرق رو که از زیر بغلم ترشح می شدن و روی بدنم می دویدن رو حس می کردم. همینکه پام رو روی زمین گذاشتم، سوختن و بخار شدن چیزی رو در کف پام حس کردم. وقتی روی دو پا وسط اتاق ایستادم، دنیا دور سرم می چرخید. تلو تلو خوران به سمت حمام رفتم. در راه حمام چند بار به در و دیوار خوردم تا خودمو به حمام رسوندم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:19  توسط بی شکل  |